تبليغاتX
@@ رند عالم سوز @@

سه جمله ي زيبا :

 

1) اگر اولش به فکر آخرش نباشي

 آخرش به فکر اولش مي افتي

 

 2) لذتي که در فراغ هست در وصال نيست

 چون در فراغ شوق وصال هست

و در وصال بيم فراغ 

 

 3) آغاز کسي باش که پايان تو باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 2:37  توسط عاشق خدا...  | 

 

بخشندگي را از گل بياموز

، زيرا حتي ته كفشي كه

 لگدمالش مي‌كند را هم

خوش بو مي‌كند

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 2:34  توسط عاشق خدا...  | 

 

ديوار اسم


چند سالي بود که هر روز روي ديوار حياطمان اسمهايي مينوشتم


و با چشمان بسته انگشتم را سعي داشتم روي يکي از آنها بگذارم


تا اسم معشوقم را دريابم . اما در اين چند سال انگشتم به نقطه اي


خالي از ديوار ميرفت.ديگه تحمل نداشتم اسم ها را همانجور به


حال خود رها کردم.روزي در حياط مشغول بازي بودم که توپم


به خانه ديوار به ديوارمان افتاد.يکسالي بود که اهالي ان خانه آنجا


را ترک کرده بودند .پس از ديوار بالا رفتم ؛ ناگهان چشمانم به ديوار


آنطرف افتاد .واي خداوند؛ کسي هم؛ مانند من اسمهايي را روي


ديوار نوشته بود تا همدلي پيداکندولي جاي انگشت او مانند من


در جايي بدون اسم رخنه ميکرد؛واي.... من هر روز از پشت ديوار


او را نشان ميدادم ونميديدم و او هم همچنين ولي چه سود ديگر


کسي در آنجا نمي زيست

                                

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 2:19  توسط عاشق خدا...  | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 2:15  توسط عاشق خدا...  | 

آفتابگردان خيانت نميکند...

شب شد

 خورشيد رفت

آفتابگردان عاشق به دنبال افتاب آسمان را جستجو ميکرد


ناگهان ستاره اي چشمک زد!


آفتابگردان سرش را به زير افکند


گلها خيانت نمي کنند


+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 2:14  توسط عاشق خدا...  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 2:13  توسط عاشق خدا...  | 

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم

 

 کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 1:0  توسط عاشق خدا...  | 

 

نخوانيد به مباركباد تولدم


نسيم را


تا شمعها

همچنان بگريند


كه من خويش را به سفره نشسته ام


امشب زباني مي خواهم از درد


تا دلم را

 

با غزل اشكهايم

 

بسرايم.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 0:59  توسط عاشق خدا...  | 

سه نفر به حلقه ذکر درويشي وارد شدند


و اجازه خواستند در جلسات درس او حاضر شوند


يکي از آن سه نفر بلافاصله از گروه جدا شد


زيرا از رفتار عجيب و غريب پير آزرده شده بود


به دستو پير يکي از مريدان به دومين نفر گفت که پير ما حقه باز است


دومين نفر هم خود را عقب کشيد و رفت


به سومين نفر اجازه داده شد سخن بگويد


اما به او براي مدتي طولاني درسي داده نشد


چنان که حوصله اش سر رفت و حلقه ذکر درويش را ترک کرد


وقتي همه ي آن سه نفر رفتند


پير شاگردانش را اين گونه تعليم داد:

 

نفر اول، مصداق اين اصل بود:

هنگام قضاوت درباره امور بنيادين

، عقلتان در چشمتان نباشد.

دومين نفر مصداق اين حکم بود:

درباره چيزهاي بسيار مهم

 براساس شنيده ها قضاوت نکنيد.

سومين نفر، شاهدي بود براي اين ضرب المقل:

هرگز بر اساس گفته ها يا نگفته ها

 قضاوت نکن!

                                    از سوگند

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 0:42  توسط عاشق خدا...  |